![]() |
![]() |
|
| اشعار عاشقانه |
|
تا سحر ای شمع بر بالین من امشب از بهر خدا بیدار باش سایه غم ناگهان بر دل نشست رحم کن امشب مرا غمخوار باش کام امید به خون آغشته شد تیرهای غم چنان بر دل نشست کاندرین دریای مست زندگی کشتی امید من بر گل نشست آه ! ای یاران به فریادم رسید ورنه مرگ امشب به فریادم برس ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه چون بدام مرگ افتادم رسید گریه و فریاد بس کن شمع من ! بر دل ریشم نمک دیگر مپاش ؟ قصه ی بیتابی دل پیش من از این دیگر مگو خاموش باش جز توام ای مونس شبهای تار در جهان دیگر مرا یاری نماند ز آنهمه یاران بجز دیدار مرگ با کسی امید دیداری نماند همدم من! مونس من! شمع من ! جز توام در این جهان غمخوار نیست و اندرین صحرای وحشت زای مرگ وای بر من وای بر من یار کو؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 8:21 توسط فرزانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اين يك وبلاگ عاشقانه مي باشد اميد است كه از شعرهاي كه براي شما مي نويسم خوشتان بيايد خوشحالم مي كنيد اگر اظهار نظر كنيد ممنونم از همه دوستهاي خوبم
با تشكر فرزانه |
| نویسندگان |
|
فرزانه فرزانه |
| پیوندها |
|
پارسا / کوچه تنهایی خیال |
|
RSS
|