![]() |
![]() |
|
| اشعار عاشقانه |
|
با طلوع خورشید،
بیدار شدن و در اغوش کشیدن. در میان روز، یک تماس و اغاز وسوسه های سفر. غروب، لحظه پرواز،بدرودی سنگدلانه. وشب، اه ای خدای من،اه ای خدای من، اه ای خدای من، دوباره سوگواری. می دانم که زمان جدایی از راه رسیده است، امروز را می دانم که با دردی جانفرسا دست به گریبان بودم اما امشب؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 16:9 توسط فرزانه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 16:7 توسط فرزانه |
|
|
امشب به آسمان دل چشم دوخته ام و در تنهایی خویش دچار احساس غربت درخت سیب خانه مادر بزرگم ... و من چه تنها مثل تک درخت فصل پاییز به انتظار بهار نشسته ام و می دانم چه رویای است اولین شکوفه ای که با دیدن تو روی لب های من می نشیند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 16:5 توسط فرزانه |
|
|
از اول هم من و تو ما نبودیم من و تو مال یه دنیا نبودیم از اول هم تو اون سر در گمی ها می گفتیم با همیم اما نبودیم تمومش کن بیا از هم جدا شیم بیا اینقد تکراری نباشیم تمومش کن تا همین اینجا توی لحظه از این تنهایی با هم رها شیم تمومش کن ته این جاده بسته تهش مایم که قلبامون شکسته بگو این جا کجای قصه ی ماست نگاه کن اول راهی مو خسته نترس از این حرفام دل نشین نیست تموم سهم ما از عشق این نیست ما عشق اول هم بودیم اما همیشه عشق اول بهترین نیست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 16:4 توسط فرزانه |
|
|
سلام به خودم که این روزها خیلی دل تنگ و گوشه گیر شده.... امروز اومدم فقط بگم که اول آذر اولین سالگرد ساخت این وبلاگ است
چرا این زمونه این جوری شده با هر که هرجور بخواد طی می کنه ..... ولی دل من با هر سازی که زد تا حالا ساخته .... بی تو من یه روز می میرم نمی دونستی اگه می دونستی این جوری ترکم نمی کردی .... خداجون کی می شه که من راحت شم .... دیوانه کرد آرزوی وصل او مرا مرا از سر برون نمی رود این آرزو صبر در جور و جفای تو غلط بود غلط غلط تکیه بر عهد و وفای تو غلط بود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 16:3 توسط فرزانه |
|
|
می دانم او می شنود و می بیند می دانم همه چیز رفتنی است می دانم این قطره برف تمام شدنی است می دانم من هم مثل بهار زود خواهم رفت می دانم این زمستان ماندنی نیست اما این دل نمی خواهد از نوشتن باز بماند همچنان می نویسد و می سراید. می دانم من هم مثل تمام چیزهایی که در دنیا است رفتنی هستم ولی این دل با تمام وجود می سراید. تمام شعرهایی که سروده ام حرف های دلم است که مثل یک کوه آتشفشان می خواهند فوران شود این دل جزء غم و غصه چیز دیگری ندارد. امیدوارم روزی برسد این دل باور کند که روزی رفتنی است و غم ها تمام می شود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 15:59 توسط فرزانه |
|
|
هوای گريه دارم تو اين شب بی پناه دنبال تو می گردم دنبال يک تکيه گاه دنبال اون دلی که تنهايی رو می شناسه دستای عاشق من لبريز التماسه هزار و يک شب من...پر از صدای تو بود گريه هر شب من فقط برای تو بود سکوت شيشه ايمو صدای تو می شکنه تو اسمون عشقم شعر تو پر می زنه با تو دل سياهم به رنگ اسمونه تو بغض من می شکنن شعرای عاشقونه هزار و يک شب من پر از صدای تو بود گريه هر شب من فقط برای تو بود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 15:57 توسط فرزانه |
|
|
یعنی باید باور کنم دیگه نیستی؟؟ یعنی باید باور کنم چه جوری می تونم اون همه خاطراتو یه شب پر پر کنم یکی دوروز نیس اخه صحبت یه امره که دارم برای تو میمیرم می دونم محاله بدون تو نمی تونم یه لحظه ام سر کنم مگه منو دوسم نداری که اینجوری می زاری میری بیخیال ما می شی؟؟ مگه فکر کردی من بازیچم که یه روز میگی دوسم داری فرداش میری؟؟ اخه چه جوری باور کنم رفتنتو برام اگه بدون تو نمی تونم بگو کی اومد جای من افتادم از چشمای تو نگو لایق تو نبودم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 15:56 توسط فرزانه |
|
|
گفتم بمون با بمون گفتم می مونم
گفتی با دلتنگی بخوون گفتم می خوونم
گفتم که مست و عاشقم دیوونه ی تو..هر شب خرابم کوچه ی می خونه ی تو
گفتی ببندم عهد با یاد تو بستم.تاج غرورم رو به زیر پات شکستم
گفتی که باید عاشق و دیوونه باشم..چون ساغفی در شب می کش می خوونه باشم
گفتی که باید خاطرم شرط تو باشه.داغ خیاله خسته ام خط تو باشه
گفتی که بر یاس تنت پیرهن بدوزم چون شاپرک باشم که از عطرت بسوزم
گفتی که دستم رو بگیر گفتم می گیرم.گفتی که از عشقم بمیر گفتم می میرم
گفتم و گریه کردم و پایت ساختم این دله سر به راه رو آسون به تو باختم
گفتی بمون با من بمون گفتم می مونم..گفتی با دل تنگی بخوون گفتم می خونم
چرا با این که می دونم خطا کرده هنوز دلگرم امیدم که برگرده
چرا با این که می دونم خطا کرده هنوز دلگرم امیدم که برگرده
گفتم و گریه کردم و پایت ساختم این دل سر به راه رو آسون به تو باختم
گفتی بمون با من بمون گفتم می مونم گفتی با دلتنگی بخون گفتم می خونم...... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 15:55 توسط فرزانه |
|
|
این روزها سرت خیلی شلوغه می دونم اما دل من چه گناهی کرده که باید اینقدر منتظر بمونه.... دیگه نمی تونم ..... برای همیشه خداحافظ ..... ای یار قدیمی .... تویی که حتی یه لحظه مشغله کاریت اجازه فکر کردن به من رو بهت نمی ده ...
برو هر جا دلت خواست به رسم کهنه اشک و آه می ریزم به راه تو بسوز ای دل به جرم عاشقی هایت به بیگانه دل بستی همین بود اشتباهت همین بود اشتباهت همین بود اشتباهت......؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دلم برای دل ساده خودم خیلی می سوزه که هیچکه نتونست تحملش کنه..... باشه این جوریه .... فکرش هم نکی کردم یه روز کارم به اینجا برسه ...... فقط خداحافظ؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 15:52 توسط فرزانه |
|
|
بیا ای ناجی قلبم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 15:39 توسط فرزانه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 15:29 توسط فرزانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اين يك وبلاگ عاشقانه مي باشد اميد است كه از شعرهاي كه براي شما مي نويسم خوشتان بيايد خوشحالم مي كنيد اگر اظهار نظر كنيد ممنونم از همه دوستهاي خوبم
با تشكر فرزانه |
| نویسندگان |
|
فرزانه فرزانه |
| پیوندها |
|
پارسا / کوچه تنهایی خیال |
|
RSS
|