تبليغاتX
رهگذر دلشکسته
اشعار عاشقانه

 

خدا رو ميخوام نه واسه اينكه ازش چيزي بخوام

خدارو ميخوام نه واسه مشكل و حل غصه هام

خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت

خدا رو دوست دارم ولي نه واسه زيبا و زشت

خدا رو ميخوام نه واسه خودم كه باشم يا برم

خدا رو ميخوام نه واسه روزاي تلخ آخرم

خدا رو ميخوام نه واسه سكه و سكو يا مقام

خدا رو ميخوام كه فقط تو رو نگهداره برام

خدا رو دوست دارم واسه اينكه تو رو بهم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودنو يادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خيلي دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشقو تنها نمي ذاره

خدا رو دوست دارم واسه اينكه حواسش با منه

خدا رو دوست دارم آخه هميشه لبخند ميزنه

خدا رو دوست دارم واسه اينكه من و تو با هميم

خدا رو دوست دارم كه ميدونه ما عاشق هميم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 18:28  توسط فرزانه | 

تک دختری که چشم تو را دوست داشت مرد

در آبی نگاه تو معنا نداشت مرد

در انتظار پنجره ها را شکسته بود

از اين همه دروغ و ريا شکسته بود

در يک غروب سرد زمستان به خواب رفت

از لحظه ها جدا شد تا آفتاب رفت

باور نمی کنم که به اين سادگی گذشت

از کوچه های خالی مردانگی گذشت

ديدی تمام قصه های ما اشتباه بود

شش دفتر کنار اتاقم سياه بود

ديگر فريب دست قضا را نمی خورم

گندم به پشت گرمی حوا نمی خورم

فردا کنار خاطره ها بيگانه می شوم

در پيچ و تاب جاده ها ديوانه می شوم

در پيچ خوابها بی تو بی تاب مانده ام

از گرمی نگاه تو شب تاب مانده ام

روزی که بی حضور تو آغاز می کنم

در کوچه های خاطره پرواز می کنم

اشکی که از زلا لی عشقم چکيده است

از چشمای پاک تو بهتر نديده است

تقدير من هميشه شکيبايی وفاست

او از ترانه تنهاي ام جداست

مردی که من بر سر راهش نشسته ام

بيگانه ای که از تب عشقش شکسته ام ديگر کنار آينه ها پيدا نمی شود

رويا که بی حضور تو زيبا نمی شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 18:26  توسط فرزانه | 
اگر باران بودم آنقدر مي باريدم تا
 
 دشتها و رودهاي تشنه را سيراب
 
كنم اگرگل بودم شاخه اي از گل تقديم وجودت
 
مي كردم اگر اشك بودم به پايت مي گريستم و اگر
 
 محبت بودم آهنگ دوست داشتن را برايت
 
 مي خواندم ولي افسوس كه نه بارانم و نه گل و نه
 
اشك و نه محبت ولي هر چه هستم دوستت دارم.
 تا دنیا دنیاست دوست دارم
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 18:25  توسط فرزانه | 
بی تو بودن کار من نیست تا دلت نرفته برگرد
ما که راهمون یکی بود چرا جاده مارو گم کرد

بغض تو با گریه من با شکستن وا نمیشه
تا تو دستامو نگیری گمشدم پیدا نمیشه

جاده هارو با خیالم رج بزن پای پیاده
فکر تنها بودن ما واسه هردومون زیاده

خودمو پشت سر تو توی این جاده کشیدم
ردتو نمی گرفتم به خودم نمی رسیدم

تو کنار من یه کوهی من کنار تو یه دریام
ما رو با هم آرزو کن با تو من تمام دنیام

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 18:21  توسط فرزانه | 

کاش میدانستی که درون قلبم خانه ای داری تو که همیشه آنرا با شفق می شویم

و با آن میگویم که تویی مونس شبهای دلم

کاش میدانستی باغ غمگین دلم بی تو تنها شده است

و گل غم به دلم وا شده است

کاش میدانستی که درون قلبم با تبشهای عشق هم صدا هستی تو

.کاش میدانستی که وجود تو و گرمای صدایت به من خسته و آشفته حال زندگی می بخشد

کاش میدانستی.......

کاش می دانستی........

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 18:20  توسط فرزانه | 
زندگی گفت که آخر چه بود حاصل من؟ عشق فرمود تا چه گوید دل من,عقل نالید کجا حل شود مشکل من , مرگ خندید در خانه ی ویرانه ی من. زندگی گفت که آخر چه بود حاصل من؟ عشق فرمود تا چه گوید دل من,عقل نالید کجا حل شود مشکل من , مرگ خندید در خانه ی ویرانه ی من.

///////////////////////////////////////////////////

 

باور کن که دوستت دارم ای تنها بهانه برای زنده بودنم ، نفس کشیدنم دوستت دارم .... ای امید و آرزوی من ، دنیای من دوستت دارم.... ای تو به زیبایی یک گل سرخ ، به پاکی یک چشمه زلال ، به لطافت باران بهار دوستت دارم.... ای تو فصل بهارم ، همیشه یارم ، همدم این دل پاره پاره ام دوستت دارم.... ای تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستی و تار و پودم دوستت دارم.... ای تو طلوع زندگی ام ، ناجی لب تشنگی ام دوستت دارم.... ای تو عشق زندگی ام ، همیشگی ام ، ماندنی ام دوستت دارم.... دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 18:19  توسط فرزانه | 

دل ما دلواپست بود...................... اما تو نگاه نکردی

 

من چی  گفتم که تو این طور ...... به من اعتنا نکردی ؟

کوله بار  غم به دوشم ............... تو چرا صدا نکردی ؟

خار  حسرت توی  چشمام .........تو به من نگاه نکردی

بار رنجی  توی  دستم ............... تو غمی  دوا نکردی

عشق  کهنه توی  سینم ............ تو چرا وفا نکردی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 18:17  توسط فرزانه | 

سلام .... خیلی وقت بود که نیومده بودم آپ بذارم چون حسابی سرم با امتحانام  گرم بود ولی حالا اومدم جبران کنم ... بعد هم به عرض مزاحمهای که به قول خودشون به روزند اگه نخوام بیان توی وبم کی رو باید ببینم ببین دیگه من از تو خوشم نمی آید متنفرم ازت چون آبروی منو بردی ..... گور بابای حسن .... دیگه لطفا با لحن آرام و مودبانه بهتون تذکر می دم توی وب من نیاید و گرنه هر چی دیدید از چشم خودتون دیدید .... اگه چهار چش نباشی .... حسن خطر داره نیا ....

این تذکر را جدی بگیرید مطمئن باشید که هیچی دیگه بین ما نخواهد بود( قابل توجه مزاحمهای به روز ) نه دوستای دیگه .... قشنگه فکر کردی کی هستی .... فکر کردی این جوریه خاطر خواهی زوریه دوست داشتن آدما به روزیه .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 18:9  توسط فرزانه | 

چند روزه نگاه سردت دیگه باورم نداره

چند روزه دستای سردت دستامو نمی گیره

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 18:1  توسط فرزانه | 
قسمت نشد ببیمنت خدانگهداری کنم

فرصت نشد بمونمو از تو نگهداری کنم

گفتم اگه ببینمت دل کندنم سخته برات

گفتم صداتو نشنوم ندیده از پیشت برم

پشت سرم زاری نکن چی کار کنم مسافرم ....

من می رم ولی باز تو بودن همیشه یاد تو از خاطره من فراموش نمی شه

گل من خوب می دونی بی تو تک و تنهام عزیزم  اگه تو نباشی می میرم ....

خوب می دونی که تو غصه هام اسیرم ....

نامه رو تا تهش بخون گریه نکن طاقت بیار

نامه رو خط خطی نکن باور نکن یه بی وفام نامه می زارم و می رم

نه قسمت زندگیم اینه به کی بگم مسافرم ....

سهم من از تو دوریه توی لحظه های بی کسی

قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم ...

من می رم ولی باز تو بودن همیشه یاد تو از خاطر من فراموش نمی شه

همیشه زنده می مونه با یاد تو ترانه هام

منو ببخش اگه بازم اشکم چکید رو نامه هام

دیگه تموم شد فرصتم ....

خاطره هامپیشت باشه

تموم خاطرات خوش خدا نگهدارت باشه ....

                                                            خدا نگهدارت باشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 17:59  توسط فرزانه | 

افتاده مرا عجب شکاری چه کنم؟

وند ر سرم افکنده خماری چه کنم ؟
سالو سم و زاهدم و لیکن در ره

گر بوسه دهد مرا نگاری چه کنم ؟

 

 

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت

وی مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت

خوابم بشد از دیده در این فکر جگر سوز

کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت ؟

 

در دو چشمش گناه میخندید

بر رخش نور ماه میخندید

در گذرگاه آن لب خاموش

شعله ای بی پناه میخندید

     شرمناک پر از نیازی کنگ

با نگاهی که رنگ مستی داشت

در دوچشمش نگاه کردم وگفت:

با ید از عشق حاصلی برداشت

سایه ای روی سایه ای خم شد

در نهانگاه راز پرور شب

نفسی روی گونه ای لغزید

بوسه ای شعله زد میان دو لب

                                              

                      

                

گرفتم ساغری از دست مستی

تعالی الله چه مستی و چه دستی

بتی چون تو کجا در پرده ماند

مگر از ننگ چون من بت پرستی !!

 

گنه کردم گناهی پر زلذت
در آغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
 
درآن خلوتگه تاریک و خاموش
نگه کردم به چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
 
درآن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان درکناراو نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه و دل دیوانه رستم
 
فرو خواندم به گوشش قصّه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق دیوانه مست
 
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
به روی سینه اش مستانه لرزید
 
گنه کردم گناهی پر زلذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
درآن خلوتگه تاریک و خاموش

"فروغ"

توبه كردم كه دگر بوسه نگيرم زلبت

كه دگر باره از اين گونه خطاها نكنم

بوسه ای داد و چو برداشت لب از روی لبم

توبه كردم كه دگر توبه ی بيجا نكنم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 19:39  توسط فرزانه | 

Image hosting by TinyPic

 

ای تمام فکر من در روز شب

ای همه هزیان من در سوز و طب

ای نهان در پیکرم چون جان شده

همچو بوی گل به گل پنهان شده

آه ای بالاترین سوگند من

ای نهان در گریه و لبخند من

ای به رگهایم چنان خون گمشده

در میان دیده ام مردم شده

ای شکوه آسمان در چشم تو

ای فدای قهر و ناز و خشم تو

ای بهشت دلکش موعود من

خون گرم زندگی در بود من

ای تمنای دل تنهای من

ای چراغ روشن شبهای من

جز تو کی دارم بجز تو گفتگو

ای بگوشم گوشوار آرزو

گرچه یاران غافلند از یاد من

از دل دیوانه ی  نا شاد من

عشق تو چون در دلم باشد چه غم

چون که تا روز قیامت با توام

آه من دیوانه ام دیوانه ام

جز تو با خلق جهان بیگانه ام بیگانه ام

دوستت دارم تو می خواهی مرا

باز می ترسم نمی دانم چرا

وای اگر روزی فراموشم کنی

با غم هجران هم آغوشم کنی

وای اگر نامم بمیرد بر لبت

 یا فرو بنشیند این سوز تبت


 آه می ترسم شبی طوفان شود


 ساحل امید من ویران شود

گر ز دریا قطره ای هم کم شود


 مرغ دریا سینه اش پر غم شود


 ای دلت دریای پاک و روشنم

 مرغ بوطیمار ِ این دریا منم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 19:36  توسط فرزانه | 

نمی دانم که بی تو چیستم من

اگر روزی نباشی کیستم من

 

 

 

چرا هیچکس نیست ؟....دلم سخت تنگ است

 شانه ای می خواهم و پناهی ٬ تمنای قلبی پاک دارم و سینه ای می خواهم

ستبر....نازنیم کجایی ؟ایا خواهی آمدآیا

 باز می گردی ؟

یا مرا از یاد برده ای ....

خوب  من ٬چشم در راهت هستم

تورا جستجو می کنم ....دلم بی قرار توست .

آیا کسی هست ؟

آه ه ه ه ..کاش بودی کاش میتوانستی

 باشی کاش می خواستی باشی

.راستی چه شد اینگونه شد ؟

چرا دیگر نیستی ؟ چرا نمی مانی ؟

....اصلا چرا آمدی ؟ بهانه ی

آمدنت چه بود ؟ و حال بها نه ی

 رفتنت چیست ؟نمی دانم ٬ نمی دانم

بهانه ات چیست! فقط می دانم که

بهانه ی ماندنم تویی...فقط می دانم که

دلم بی قرار توست.

.می دانم که اگر هم بخواهم نمی توانم

 فراموشت کنم...می دانم که با تمام

 نا مردمی هایت ٬ بی مهریت هایت آزارهایت ..

 می خواهم ولی نمی توانم رهایت کنم .

 نمیتوا نم فراموشت کنم. نمی توانم چون تو

٬ سخت و بی تفاوت باشم. با تمام اینها هنوز

 می خواهم که باشی ! هنوز دلم برایت تنگ

 می شود هنوز چشمانم در جستجوی آن دو

  چشم مشتاق و پر از محبت توست ...راستی

چقدر دلم برای آن نگاههای معصوم ملتمس

 تنگ شده ....باز هم بی قرارت

می شوم ... هنوز هم از کویت می گذرم

و چشم بر پنجره ی خانه ات دوخته ام . .

هنوز نگرانت هستم هنوز چشم بر در دارم ...

هنوز با هر صدای زنگی دلم فرو می ریزد

و انتظار صدای گرم و مهربانت را می کشم ...

باز می خواهم که نگاه هامان به هم گره

 بخورد... آن نگاههای نافذ که دلم را

می لرزاند.آن

نگاه هایی که هیچگاه با آنها توان مقابله ام

نبود... یادش بخیرآن روز ها ...همیشه چقدر زود

 دیر می شود٬دوست من!

همیشه  چقدر زود فرصتها را از دست

می دهیم . همیشه چقدر

 زود خوشی ها تمام می شوند...همیشه

چقدر زود همدیگر را از یاد

می بریم... همیشه چقدر دیر می آیی و زود

می روی

با کوچکترین بهانه ای ...چه می گویم ؟ بی بهانه...فقط چون دلت می خواهد

فقط چون ...نمی دانم !! نمی دانم چرا به تو

دلبسته ام!

نمی دانم چرا راهم را گرفتی !!نمی دانم ...

نمی دانم ... چرا آمدی تو که نمی خواستی

بمانی ! نمی توانستی بمانی ....نازنینم تو

که راه ماندن را نمی دا نستی ! چگونه راه آمدن

را آموختی و در حیرتم من که راه آمدن را نمی

 دانستم و از تو آموختم آمدن را ٬ چگونه بی تو

مانده ام چگونه بی تو تاب آورده ام...

چرا نمی روم ؟ چرا پای رفتنم نیست . منکه

را ه رفتن را خوب می دانم ٬ چرا که آنرا نیز

تو با رفتنهای مکررت به من آموختی ... چرا

نمی روم ؟چرا نمی توانم بروم ؟....

تو با کدامین ریسمان به بندم کشیده ای

که توان رفتنم نیست تو با کدام سحر جادویم

 کرده ای ؟ که اینگونه چون آهو بره ای بی اراده

 در اختیارم گرفته ای ...محبوبم نمی دانم چه

بگویم دلم تنگ توست این را باور کن ...قلبم

را به امانت به تو سپردم...امانت دار خوبی

 باش...شکستنی است

 مراقب باش ...باور کن دیگر از پا افتاده ام ...

باور کن دیگر توان از دست داده ام...باور کن

 هنوز می خواهمت ... دوست من ! عزیز من !

 خوبم ! نازنینم ! نگارم ! 

دلبرم تمامی وجودم

تمامی من ... مرا دریاب... مرا دریاب...پیش از

 اینکه دلم را بردارم و بروم . خسته ام...

خسته ام

 خسته ی خسته ی خسته ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 19:35  توسط فرزانه | 

 Image hosting by TinyPic

بي تو...

                                                بي تو پر از گريه ام
                                                 ابرم ، ابر بهارم
                                                 وقتي نيستي كنارم
                                                 دلم مي خواد ببارم

   اينقدر تو رو دوسِت دارم
         كه آب رودخونه ها
               درياچه رو دوست دارن
                    
                      اينقدر تو رو دوسِت دارم
                              كه بچه هاي تنها
                                    بازيچه رو دوست دارن

                                            اينقدر تو رو دوسِت دارم
                                                   كه چوپاناي غمگين
                                                         وقتي كه عاشق ميشن
                                                                 بيابونو دوست دارن

                                                                     اينقدر تو رو دوسِت دارم
                                                                            كه زير حرم آفتاب
                                                                                   مسافراي كوير
                                                                                        سايه بونو دوست دارن

 

                                                 بي تو پر از گريه ام
                                                 ابرم ، ابر بهارم
                                                 وقتي نيستي كنارم
                                                 دلم مي خواد ببارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 19:32  توسط فرزانه | 

 

اگر اسمان بالای سرت ابریست و تو در زیر باران هستی

اگر به دنبال رنگین کمان می گردی اما رنگ ها درد را برایت به ارمغان می اورند

اگردنیایت تغیری نمی کند وهیچ پایانی درنظرت وجودندارد

اگردر جستوجوی آفتابی اما تنها شب را می بینی

اگر تمام اطرافیانت لبخند می زنند ولی تنها کاری که تو می توانی بکنی اخم کردن است

اگر از همه اینها وقتی زندگی تو را به پایین می کشد خسته شده ای

در ان هنگام از پشت قطرات اشکت به عجایب این زمین نگاه کن

به زیبایی یک گل که همچون مخملیست در دستت

هوای اطرافت و بوی خرمن علفهای تازه را استشمام کن

بچه های شاد در پارک بیگناهی بازی آنها را ببین

تصور کن همراه پروانه ای در هوا معلقی

میان درختان به این سو و آنسو می پرد

زمزمه های دریا یا گرمای نسیم تابستانی را به یاد آور

به طعم تکه شیرینی فکر کن هنگامی که روی زبانت اب می شود

یا نغمه پرندگان صبحگاهی هنگامی که با او ازشان به هر صبح سلام می کنند

به یاد آور سخنان زیبایی که در اغوش مادرت گفتی نرمی نوازشش را احساس کن هنگامی که به آرامی بر صورتت بوسه می زند

خوبی های درونت را جستجو کن

ابرها را از اسمان زندگیت دور کن

به زیر پایت نگاه نکن ، سرت را بالا بگیر.

فکر نکن زندگی چه چیزهایی به تو بدهکار است ، به چیزهایی بیندیش که تو باید به او بدهی

فردا را فراموش کن آنگاه می توانی زندگی را شروع کنی

بنابراین روزگاری را که در آن زندگی میکنی با هدایایی که می توانی ببخشی متبرک ساز

به جریان زندگی بی اعتنایی مکن بلکه به آرامی با آن همراه ش

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 19:31  توسط فرزانه | 

باران زیباست ....
و از ان زیباتر حس بارانی
زیر باران باید رفت ...
با چشمان خیس از انتظار
زیر باران رفتن
پر شدن از بوسه های بارانی !!
و حس خوب مرطوب شدن !!
زیر شوق نگاه های اسمان !!
دستها... در انتظار لحظه رسیدن است !!
وچشمها برای دیدن لحظه های ناب ارزوها پر میزند !!
لبها پر از شوق...
ونفسها برای یکی شدن !!
ویکی بودن...
برایم بگو...
بگو که همه ی بودن های اسمان
برای لحظه ایست که
در اغوش زمین ارام میگیرد !!
وهمه بودن های من
برای ان است که ...
....
اه...
اه نمی دانم...
کدام کوچه، کوچه اخر است ...
کدام کوچه حس بارانی دارد...
وپلاک در خانه تنهایی تو چند است؟؟
...
باید رفت ..
اما چگونه...
...
باران میبارد !!
وچه غریبانه
بدرقه میکند بوسه هایش
قدمهای تنهایی مرا !!
زیر باران باید رفت با چشمهای خیس و دلی تنگ!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 19:31  توسط فرزانه | 

http://www.boose-eshgh.blogfa.com 

باران كه مي بارد ... تنهاترم !

خسته ام از آنكه هر چه حدس مي زنم ... اتفاق مي افتد !!!!!

خسته ام از آنكه هر چه نامردي ست ... سراغ مرا مي گيرد!!

خسته ام از آنكه بازيچه ي كوته نظران گشته ام ... همه عمر!

خسته از آنكه حرفم را نفهميدند و دردم را ندانستند!

در اين باران تنهايي و بي كسي ... چتري نيست ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 19:30  توسط فرزانه | 

سلام خیلی خسته شدم بسه که چشمام بارونی دیگه بسه برام تحمل این همه غم واقعا می گم هر روزم با استرس با تشویش و دلهره در فکر آینده سپری می شه اگه خدا نبود تا حالا نمی دونستم چی کنم دلم خیلی موقع ها می گیره به خاطر اینکه تنهام کسی رو ندارم که باهاش حرف بزن و درد دل کنم اگه مریم نبود نمی دونستم که چی کنم خداوندا خودت کمکم کن و زودتر آرزوی دیرینه مرا برآورده کن همین خواسته من است .... چون امیدی برای زندگی و زنده بودنم ندارم چون هر روز گناهانم زیادتر می شود .... خدایا برای لحظه مرگ خویش لحظه شماری می کنم خدایا دیگه طاقت ندارم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 19:29  توسط فرزانه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اين يك وبلاگ عاشقانه مي باشد اميد است كه از شعرهاي كه براي شما مي نويسم خوشتان بيايد خوشحالم مي كنيد اگر اظهار نظر كنيد ممنونم از همه دوستهاي خوبم
با تشكر فرزانه

نوشته های پیشین
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
نویسندگان
فرزانه
فرزانه
پیوندها
پارسا / کوچه تنهایی خیال
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

مهرداد عبدلی

 
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران