تبليغاتX
رهگذر دلشکسته
اشعار عاشقانه

لحظه های بی تو بودن را در گوش شب نجوا می کنم
ستاره می شنود و تو را آرزو بر دل می ماند
...
آرزوهایم را در لحظه های بی
تو بودن می شمارم
به گمانم می آید که روزی تک تک این آرزوها را تو حقیقت می کنی
...
از فاصله ی رخوتناک با تو بودن تا بی تو بودن گذشته ام و

 به لحظه های
دوری رسیده ام ، در تمام لحظه ها حس غریبی دارم ...
حس دریایی که از بی موجی به
مرداب بودن رسیده است
مرداب تنهاست و من تنهاتر

 مرداب مرا هم در
برگرفته
سکوت غریب مرداب

حس غریب تنهایی ، حسی که وجودم را در برگرفته

تنهایی که چون پیچک بر تن احساسم پیچیده است

پیچکی که تا لحظه ای دیگر
احساسم را خفه می کند
به گمانم تمام لحظه ها و احساسم را

تنها تو می توانی
از اسارت برهانی . . ./ / /

ديوونت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 10:24  توسط فرزانه | 

مي رسد روزي كه بي من روزها رو سر كني
مي رسد روزي كه مرگ رو باور كني
مي رسد كه تنها در كنار قبر من شعر هاي كهنه ام رامو به مو از بر كني

 

***

 

همیشه بودی و هستی انتخاب اخرینم!

من میخوام با تو به فردا برسم تو بهار به شب یلدا برسم!

گل یکدونه ی گلدون بلور زندگی
چی دارم برات به جز یه عالمه شرمندگی!

اینو میدونن تودنیا همه
هرچی از تو بنویسم کمه

 

***

 

fekr nakon az khateram to rafti hanozam to yade man neshasti rafti ama khateratet injast toyi ke ghalbe mano shekasti lahzehaye khobe ba to bodan hamishe to khateram mimone oon hame sedaghato yek rangi oon hame harfaye asheghone...

 

***

 

گفت : عاشقي مرد ، بیا به یادش لحظه ای سکوت کنیم .
گفتم : اگر بخواهیم برای عاشقان سکوت کنیم ، باید عمری را ساکت باشیم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 10:21  توسط فرزانه | 
 

روزي از عشق خودم را حلق آويز مي كنم و آخرين آرزوي من اين است در روي طناب اسم تو را حك كنم تا حداقل در مرگم فكر كنم هميشه در كنارت خواهم بود

***

در همه عالم گشتم و عاشق نشدم
تو چه بودي كه تو را ديدم و ديوانه شدم

***

گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!!

***

عشق شايد زود تو را عاشق و دلتنگ كند اما هرگز تو را سير نمي كند.

***

به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد
عجب از محبت من كه در او اثر ندارد

غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد

***

مراقب گرمای دلت باش تا کاری که زمستان با زمین کرد زندگی با دلت نکند.

***

گلهاي ياس تو باغچه غروبا بونه ميگيرن همشون يه عهدي بستن سر خاك تو بميرن

***

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند

***

 عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست
تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست
عاشقي مقدورهر عياش نيست
غم کشيدن صنعت نقاش نيست

***

 کاش مي شد عشق را ابراز کرد يا که عشق را با سحر اغاز کرد لحظه به لحظه دم به دم ساعت به ساعت خواهمت گر خوشم يا نا خوشم در هر دو حالت خواهمت

***

 اگه تو کوچه پس کوچ هاي دلم گم شدي.دنباله کسي نگرد که آدرس بهت بده چون غير از تو کسيي اونجا نيست

***

 اي نگاهت نخي از مخمل وابريشم.....چندوقتي است كه به تو ميانديشم
به تو اري به همان منظر دور......به همانسبز صميمي به همان باغ بلور

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 10:19  توسط فرزانه | 

الهی تو بر رحمت خود و من بر حاجت خویش ، تو توانگری و من درویش ....

یارب ز کرم بحال من رحمت کن     بر این دل ناتوان من رحمت کن

در سینه دردمند من راحت نه       بر دیده اشکبار من رحمت کن ....

ای مهربان بردبار ، ای لطیف نیک بار ، آمده ام به درگاه ، خواهی به ناز دار و خواهی خوار دار ....

الهی آمدم با دو دست تهی ، سوختم به امید روز بهی ، چه باشد اگر به این دل خسته ام مرهم نهی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 10:16  توسط فرزانه | 
الهی یک دل پر درد دارم و یک جان پر زجر دارم

خداوندا این بیچاره را چه تدبیر ؟ بار خدایا درمانده ام ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 10:10  توسط فرزانه | 

سلام به روی گل همه دوستانی که نظر های خوبشون در مورد وب من دادند  فکر می کنم این آخرین پست من توی سال ۸۵ باشه امروز برای خداحافظی اومدم ....

امیدوارم و از ته قلبم برای همه مردم خصوصا کسانی که وب من رو دیدند و نظر دادند  آرزو می کنم که سال نو و جدید برای همه پر از شادی و خوشحالی و همراه سلامتی در کنار خانواده داشته باشید و همچنین لب همگی خندون و دل همگی شاد و پر امید باشه .....

هیچ وقت خدا را فراموش نکنید همیشه در کارهاتون به او توکل کنید .....

دیگه دیگه اینکه همتون دوست دارم منتظر آپ جدیدم در سال نو باشید ..

برای من هم دعا کنید .....

سر سفره سال تحویل امیدوارم که خواب نمونید و منو دعا کنید دیگه عرضی ندارم همگی شما را به خداوند منان می سپارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 10:8  توسط فرزانه | 





مهمان




      سازنده ترين كلمه گذشت است...... آن را تمرين كن.

      پر معني ترين كلمه ما است....... آن را به كار ببر.

      عميق ترين كلمه عشق است....... به آن ارج بنه.

      بي رحم ترين كلمه تنفر است........از بين ببرش.

      سركش كلمه حسد است........ با آن بازي نكن.

      خودخواهانه ترين كلمه من است...... از آن حذر كن.

      ناپايدار ترين كلمه خشم است......... آن را فرو ببر.

      بازدارنده ترين كلمه ترس است........ با آن مقابله كن.

      با نشاط ترين كلمه كار است........ به آن بپرداز.

      پوچ ترين كلمه طمع است......... آن را بكش.

      سازنده ترين كلمه صبر است......... براي داشتنش دعا كن.



نرو زيبا رفتنت واسه دلم ضرر داره

اونورا آدم بد فراوونه خطر داره

نرو زيبا هميشه وحشت من از اين بوده

كه يكي يه جايي به چشماي تو نظر داره

نرو زيبا بسمه هر چي كه پيشم نبودي

به خدا اين دخترك يه قلب در به در داره

نرو زيبا بخدا از اين ديوونه تر مي شم

واسه اون چشاي تو تفاوتي اگر داره

اينو گفتم كه نري،باز ولي با خودت بگي

جايي نيست اين دختر دست از سره ما ور داره


يادمان باشد از امروز گناهي نكنيم

گرچه در خويش شكستيم صدايي نكنيم

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكنيم


نهايت

كاش مي شد قلبها آباد بود

كينه و غمها به دست باد بود

كاش مي شد دل فراموشي نداشت

نم نم بارون هم آغوشي نداشت

كاش مي شد كاش هاي زندگي

گم شوند پشت نقاب بندگي

كاش مي شد كاش ها مهمان شوند

در ميان غصه ها پنهان شوند

كاش مي شد آسمان غمگين نبود

رد پاي قهر و كين رنگين نبود

كاش مي شد روي خط زندگي

با تو باشم تا نهايت سادگي

 



    كاش در دهكده عشق فراواني بود

                                             توي بازار صداقت كمي ارزاني بود

    كاش به حرمت دل مسافر هر شب

                                             روي شفافترين خاطره باراني بود

   كاش اگرگاه كمي لطف به هم مي كرديم

                                             مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود

 


RSS
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 16:20  توسط فرزانه | 

نگاه اولت در من اثر كرد

نگاه دومت ديوانه ام كرد

نگاه سومت عاشقترم كرد

نگاه اخرت خاكسترم كرد

سيب سرخي را به من بخشيد و رفت

عاقبت بر عشق من خنديد و رفت

اشك در چشمان زردم حلقه زد

بي مروت گريه ام را ديد و رفت

چشم از من كند و دل از من بريد

حال بيمار مرا فهميد و رفت

با غم هجرش مدارا مي كنم

گرچه بر زخمم نمك پاشيد و رفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 16:8  توسط فرزانه | 

تو همونی که توی موج

واسه تو دستامو قایق میکنم

اگه موجا تو رو از من بگیرن                       

قطره قطره آب میشم دق میکنم

وای که دلم طاقت دوری تو هیچ نداره

بغض نبودن تو اشکامو در میاره

ای که بی تو واسه من همه دنیا قفسه

هستی از نبودنت تو التهاب نفسه

توی بهت و تنهایی من

به سرم دست نوازش کشیدی

ولی با رفتنت ای هستی من

هستی منو به آتیش کشیدی ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 15:57  توسط فرزانه | 

خيال نمي كردم كه عزيز من باشي

تو اين غروب بي كسي راه گريز من باشي

به فكر من نمي رسيد اصلأ بدوني عشق چيه

اوني كه دنبال همست يا اونيكه عاشقته كيه

مگه ميشه تو رو ديد و به تو از دو رنگي ها گفت

تو رو بايد ديد و بايد از قشنگي ها گفت

مگه ميشه كه دروغ گفت به تويي كه نازنيني

تو خودت ميشناسي عشق رو هر كجا اونو ببيني

خيال نمي كردم يه روز همه كسم بشي

با من بي كس و غريب يه روزي هم قسم بشي

اصلأ نمي اومد بهت كه عشق و حتي بشناسي

اما ديدم مثل تو عاشق نميشه هيچ كسي

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 15:55  توسط فرزانه | 
هر جا باشي به خدا مي سپارم
فكر من نباش ديگه،آخر راهم
توي لحظه هاي من،وقتي كه تنهام
من و غصه حرفا داريم،آخه با هم
منتي بر تو ندارم،چون كه اين نياز من بود
واسه با تو بودن من،آخرين تلاش من بود
شده از خودت بپرسي،كه به من چي ميگذره؟
حسي دارم توي قلبم،تورو فرياد ميزنه
اين روزا زمزمه عاشقي رو گوشم زياد ميشنوه
وقتي محتاج محبتي،كسي يادي ازت نمي بره
يادته؟"آخرين جمله كه گفتم"
از خدا مي خواستم خوشبخت بشي
منو از سرت به در كن
لااقل تو زندگي با يكي خوشبخت بشي

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 15:53  توسط فرزانه | 

خوشا آنکس که جانش از تو سوزد 

چو شمعي پاي تا سر بر فروزد

خوشا عشق و خوشا ناکامي عشق

خوشا رسوايي و بد نامي عشق

خوشا بر جان من هر شام و هر روز

همه درد و همه داغ و همه سوز

خوشا عاشق شدن اما جدايي

خوشا عشق و نواي بي نوايي

خوشا در سوز عشق سوختن ها

درون شعله اش افروختن ها

چو عاشق از نگارش کام گيرد

چراغ آرزوهايش بميرد

اگر مي داد ليلي کام مجنون

کجا افسانه ميشد نام مجنون ؟

هزاران دل به حسرت خون شد از عشق

يکي در اين ميان مجنون شد از عشق

در اين آتش هر آنکس بيشتر سوخت

چراغش در جهان روشن تر افروخت

نواي عاشقان در بي نوايست

دام عاشقي ها در جدايست

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 15:51  توسط فرزانه | 

با من بیکس تنها شده یارا تو بمان......

همه رفتند از این خانه خدا را تو بمان....

 

من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی ام...

تو همه با رو وبری تازه بهارا تو بمان....

 

داغ دردت همه نقش نگار دل من...

بنگر این نقش بخون شسته نگارا تو بمان.....

 

زین بیابان گذری نیست سواران را لیک..

دل ما خوش به غریبیست غبارا تو بمان...

 

هردم از حلقه عشاق پریشانی رفت.....

بر سر زلف بتان سلسله دارا تو بمان...

 

شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم..

پدرا .یارا. اندوهگسارا تو بمان.....

 

سایه در پای تو چون موج دمی زار گریست..

تا سر سبز تو خوش باد کنارا تو بمان.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 15:50  توسط فرزانه | 

سلام باز اومدم دلم براي آپ كردن تنگ شده بود از خونه زدم بيرون اميدوارم كه هركسي به نظرش اين وبلاگ قشنگه در بهتر كردن اون از نظراتش منو با خبر كنه .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 15:47  توسط فرزانه | 

مریم  داغونم

دیوونه نگات شدم    عاشق خنده هات شدم 

  شونه برای گریه هات  من خـاک زیر پات شدم  

            تو اون فرشتهء خدا   که اومدی از قصه ها

  اونکه از اولـیـن نگاه   عشق بـا من کرد آشنــا  

             نرو    نگو نمیشه         بمون    واسه همیشه 

 نگو که شاید باید جدا شیم   نگو نمیشه منو تو باشیم

   نگوکه شاید قسمت همین بود   که با سکوت شب آشنا شیم  

       نگوشکستی عهدی که بستیم    به اون خدایی که می پرستی 

         نگو که تنهـام گـل بهارم     فقط تـو بــودی فقط تــو هستـــی   

                  نرو   نگو نمیشه       بمون   واسه همیشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 15:43  توسط فرزانه | 
 رفتی و خــاطره هــای تـو نشستـه تـو خیـالم

       بـی تـــو مـن اسیــر دست  آرزوهــای محـالـم

              یــاد مــن نـبــودی امـا من بیــاد تــو شکستـــم

                   غیر تو که دوری ازمن دل به هیچ کسی نبستم

هم ترانه یاد من باش   بی بهانه یاد من باش     وقت بیداری مهتاب    عاشقانه یاد من باش

 اگــه بــاشی بـا نگاهت می شه ازحادثــه رد شد

         میشه تو آتیش عشقت  گـر گـرفتـن و بـلد شــد

               اگــه دوری اگــه نیستی نفس فریــاد من بـاش

                     تــا ابــد تــا تــه دنیــا تـا همیشه یـاد من بـاش

هم ترانه یاد من باش   بی بهانه یاد من باش     وقت بیداری مهتاب    عاشقانه یاد من باش

            هیچی ندارم بگم                 

 دوبـاره دل هوای با تو بـودن کــرده  

     نگـو ایـن دل دوری عشقتو بـاور کـرده

          دل من خسته ازاین دست به دعاها بردن  

                 همــه آرزوهــام بــا رفتــن تــو مــردن

حالا من یه آرزو دارم تو سینه     که دوباره چشم من تو رو ببینه

 واسه پیـدا کـردنت تـن به دل صحرا میدم

       آخـه تـو رنگ چشات هـیـبـت دنیـارو دیدم

              تـوی هـفـتــا آسمون  تـو تک ستــاره منی

                    بـه خـدا نــاز دوچشمـاتــو بــه دنیــا نمیدم

حالا من یه آرزو دارم تو سینه   که دوباره چشم من تو رو ببینه

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 15:40  توسط فرزانه | 
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم     

دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت

بنشینم سر رو شانه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن

تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش

بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام

جود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم

وعاشقانه تو را می ستایم

                                             

مرا صد بار از خود برانی دوستت دام..

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 15:35  توسط فرزانه | 

واي از آن چشمانت, که چو باغي زيبا           نفس   و  روح  و  دل  و  جان من است
لب چون آتش تو,سرخ چو گلهاي بهار           زندگي بخش براي  تن بي جان من است
نفس گرم   و  دم همچو   مسيحاي تو         گرمي  زندگي  بي سر  وسامان من است
تو اميد شب و روزوهفته و سال  مني          نور چشمان  تو ماه همه  شبهاي من است
آتش داغ   وجودت  گرمي   زندگي ام          با  تو   بودن  همه  اميد  فرداي من است  
ياد  زيباي   تو چون  خون   در  رگم             جاري و هستي  بخش اين دنياي من است
نام  تو بعد  از ياد  ايزد  قادر  و  پاک             ذکر هر لحظه  و لالايي شبهاي من است

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 15:30  توسط فرزانه | 
سلام خوبید من امروز می خواهم کولاک کنم اما وقت ندارم از تمام دوستانی که به وب من سر می زنن وپیام میدهند واقعا ممنونم

يه ترانه هس تو قلبم كه هنوز نخونده مونده
 فكر خوندن يه حرفش همه عمرم رو سوزونده
 تا حالا هر چي كه داشتم ، سر خوندنش گذاشتم
صد دفه شكستم اما رو ترانه پا نذاشتم
 اگه اون ترانه باشه ، هيچ دلي تيره نمي شه
ديگه هيچ نگاه خيسي به افق خيره نمي شه
 وقتي اون شعر رو بخونم پرده ها رو مي سوزونم
 دستا رو به سيب سرخ باغ قصه مي رسونم

 اي نفس ! تا ته جاده ي صدا حوصله كن !
اون ترانه رو تا فردا با خودت زمزمه كن !

اي ترانه ي مقدس ! مقصد پاك سفر باش !
 از تو قلب بي قرارم پر بگير ! معجزه گر باش !
ببين آغوش اميدم رو به تصوير تو بازه
 گوش بده ! حتي خيالت واسه من ترانه سازه
بيا تا قالي كهنه دوباره به گل بشينه
 بيا تا چشماي خيسم اين شكفتن رو ببينه
بيا تا صدا سكوت كهنه رو نكرده باور
بيا تا اين دل خسته نزده بيه سيم آخر

اي نفس ! تا ته جاده ي صدا حوصله كن !
 اون ترانه رو تا فردا با خودت زمزمه كن !

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 17:30  توسط فرزانه | 

صدای گام های گریه می اید
 دوباره آمدی
 کنار پنجره ، شعری نوشتی و رفتی
این بار صدای قدم های تو را
 از پس پرده گاه گناه وگریه شنیدم
 حالا به اولین ستاره که رسیدی بپرس
 کدام شاعر غزلپوش
 شبانه ، عشق را
 در برگ های ولنگار دفتری کهنه می نوشت
 اما
تو که نشانی شاهراه ستاره را نمی دانی
 همیشه
 از سیب و ستاره و روشنی قصرهای کاغذی که می نوشتم
 می گفتی
 هزار پروانه هم که بر برگهای دفترت بچسبانی
 پینه ی پیر و یاس علیل باغچه ی ما گل نمی دهد
 هیچ وقت بهار طلایی روز و رویا را
 باور نکردی ! گل من
 هیچ وقت خدا

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 17:27  توسط فرزانه | 

رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از درد بی اميد

در وادی گناه و جنونم كشانده بود

رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشك های ديده ز لب شستشو دهم

رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود

رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم

رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود

عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت، چو نور صبح

بيرون فتاده بود به يكباره راز ما

رفتم كه گم شوم چو يكی قطره اشك گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم، كه در سياهی يك گور بی نشان

فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گريان گريختم

از خنده های وحشی توفان گريختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گريختم

ای سينه در حرارت سوزان خود بسوز

ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير

می خواستم كه شعله شوم سركشی كنم

مرغی شدم به كنج قفس بسته و اسير

روحی مشوشم كه شبی بی خبر ز خويش

در دامن سكوت به تلخی گريستم

نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها

ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 17:25  توسط فرزانه | 
تمام نوشته ها و مخصوصا عکسهای این وبلاگ متعلق است به شخص خیلی خاص خودم که خیلی دوستش دارم نشمینم ( بابا آخرش )

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 16:4  توسط فرزانه | 
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 16:3  توسط فرزانه | 
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 16:2  توسط فرزانه | 
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 16:2  توسط فرزانه | 
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 16:0  توسط فرزانه | 
ببین از یه جای دور برات گل فرستادم قشنگه...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 15:59  توسط فرزانه | 
گذر عمر

ساعت عمر می گذرد و ما در خوابيم

 

خيز و بنگر به زمان

 

بنيان كن عشق را

 

آغاز كن زندگی را 

 

تجربه كن بهار را

 

خيز و زندگی كن زمان در گذز است.......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دیگه دیگه

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 15:58  توسط فرزانه | 
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 15:57  توسط فرزانه | 
نشمین جان اگه بدونی که چقدر دلم برات تنگ شده است همین الان از دانشگاه اومدم با اینکه خسته

ام شدیدا اما با خاطر تو خستگی چیه ؟؟؟؟

آخر یه روز دق می کنم فقط به خاطر تو

دنیا رو عاشق می کنم فقط به خاطر تو

سر به بیابون می زارم فقط به خاطر تو

رو دست لیلی می زنم فقط به خاطر تو

تو نمی خوای بیای پیشم فقط به خاطر من

من ولی سرزنش می شم فقط به خاطر تو

عشقمو پنهون می کنم فقط به خاطر .....

من دلمو خون می کنم فقط به خاطر تو

از خوبیهات کم می کنی رشته رو محکم می کنی

تو خودتو گم می کنی من خودمو گم می کنم

.............

...............

..............

شعر رو کامل بعدا واست می نویسم فعلا وقت ندارم باید برم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 15:55  توسط فرزانه | 
بعد از رفتنت...... دلخسته تنها

بعد از رفتنت......                                    

 ارزوهای صورتی ام را                                    

  با چند غزل

                      زیر باران

                                    دفن کردم

شاید.....

             زخم نبودنت را

    

 از خاکستر غزلهایم

                                که هر غروب

    به نارنجی اسمان

                  هدیه می کنم

                          ببینی.

 


[نوشته شده توسط سیاوش] [ موضوع: ] [ لینک ثابت ] [ 9 نظر ]
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 10:18  توسط فرزانه | 

پس از آن غروب رفتن ، اولین طلوع من باش

من رسیدم رو به آخر ، تو بیا شروع من باش

شب و از قصه جدا کن ، چکه کن رو باورمن

خط بکش رو جای پای گریه های آخر من

اسم تو ببخش به لبهام ، بی تو خالیه نفسهام

خط بکش رو باور من ، زیر سایبون دستام

خواب سبز رازقی باش ، عاشق همیشگی باش

خسته ام از تلخی شب ، تو طلوع زندگیم باش

من پر از حرف سکوتم ، خالیم رو به سقوطم

بی تو و آبی عشقه ، تشنه ام کویر لوتم

نمی خوام آشفته باشم ، آرزوی خفته باشم

تو نذار آخر قصه ، حرفمو نگفته باشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 10:16  توسط فرزانه | 
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 10:15  توسط فرزانه | 

دو قلب عاشق

در مشرق عشق دشت خورشيد تويي

در باغ اميد نگاه  ياس اميد تويييييييييي

در بين هزارپونه انكس كه مرا

چون روح نسيم زود فهميد تويي