![]() |
![]() |
|
| اشعار عاشقانه |
|
امشب از دوری تو دلتنگم و غم انگیزترین آهنگم امشب از غصه و غم لبریزم آه ای عشق مگر من سنگم برگ از شاخه جدا در پائیز خشک و بی حوصله و کمرنگم بی تو من دهکده ای خاموشم دور افتاده ترین آهنگم حرف ناگفته زیاد است ولی حیف در قافیه ها من لنگم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 16:11 توسط فرزانه |
|
|
|
||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 16:6 توسط فرزانه |
|
||
|
من همون تنهاترينم که دلم رو به عشق تو سپردم تو همون اميد بودنی که به اميد تو هنوز نمردم من همون خيلی ديوونم که هميشه عاشقت ميمونم تو همون معشوق نابی که روز وشب اسمتو ميخونم من همون خسته ترينم که ديگه طاقت دوريتو ندارم تو همونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم من همون دريای دردم که ميخوام دورت بگردم تو همونی که اگه بخندی منم با خنده هات ميخندم من همون عاشق ترينم که اگه بخوای واست ميميرم تو همون فرشته نجاتی که يه روز ميای و نميذاری من بميرم
من همون بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم تو همون ماه و ستارم که با تو ديگه هيچی کم ندارم
سا یۀ گمگشته ای در یک کویرم ، کیستم ؟ یک قدم تا انتهای دردهایم مانده است بی تو حتی در نگاه لحظه ها هم نیستم بی تو حتی در نگاه لحظه ها هم نیستم روی دوش خسته ام آواری از دلواپسی هاست از کدامین سمت می آیی بگو تا می ایستم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 16:5 توسط فرزانه |
|
|
هر شب دست هایت را چون خاطره ای سوزان بر دستان سرد من می نهی ای کاش لمس دستانت رویا نبود
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 16:4 توسط فرزانه |
|
اي عشق واقعی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 15:58 توسط فرزانه |
|
يه كلبه دور از همه كس واسه من و تو واسه ما يه جاي دنج و خلوتي يه جايي دور از آدما يه باغچه از گلاي رز بارون پشت پنجره آتيش و چاي تازه دم تم تا اوج خاطره من و تو و صداي باد يه زندگي شاد شاد بهت بگم دوستم داري بهم بگي خيلي زياد مرغ و خروس و مزرعه يه زندگي سبز و پاك شيرين ترين روزاي عمر باشيم به هم ديگه حلال مهمونمون باشن گلا قناريا و بلبلا همسايه هامون سبزه ها اقاقيا و سمبلا صاب خونمون خداي خوب اون كه هميشه ياور هلاهل زندگيش هر كي كه از اون غافله خداي من تو ميدوني دلم به تو بسته شده خودت ميدوني كه دلم از زندگي خسته شده
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 15:56 توسط فرزانه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 15:52 توسط فرزانه |
|
![]() بی تابم
سخت بی تاب
دلتنگی سخت مرا در بر گرفته
آتشی است در درونم که قلبم را می گدازد
بغضی است بر جانم که چشمانم را رهانمی سازد
چه کنم تلاطم روحم را
چه کنم دلشوره وجودم را
چه کنم سرگشتگی ام از دورﻴت را
چه کنم چشمانم را تا مرا در آرزوی نگاهت نگذارند
چه کنم لحظه ها را تا اﻴن چنين شتابان نگريزند و حسرت را به نگاهم نسپارند
حضورت تسکين است وترديد و نبودت درد است و يقين
ترديد فرصت هايم را مي ربايد و يقين آرزوهايم را به دست باد مي سپارد
دلتنگم
سخت دلتنگ
تنهايي سخت مرا در بر گرفته |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 15:51 توسط فرزانه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 15:47 توسط فرزانه |
|
|
نشمینم زودی خوب شو دلم خیلی هواتو کرده باشه....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 15:45 توسط فرزانه |
|
|
آرزو دارم دستت در دستانم بود و مرا نوازش ميكرد ...
آرزو دارم مرا در آغوش خود بگيری و در آغوشت با من با صدای آهسته درد دل كی ... آرزوی يك بوسه ات را دارم ، بوسه ای از سوی كسی كه زندگی من است... آرزوی پرواز را دارم ، پرواز از اين سرزمين بی محبت ، ميخواهم سفر كنم ، سفر به سوی سرزمين خوشبختی ها و كاش همسفر من تو بودی... آروزی شنيدن صدای نفسهايت را دارم ، كاش فاصله ای نبود و كاش ما در كنار هم بوديم تا صدای نفسهای گرمت را احساس كنم ، كاش مرزی نبود بين ما و ای كاش اگر هم مرزی بود آن مرز تو بودی... آرزو دارم دستت درون موهايم بود و برايم در يك شب عاشقانه آواز لالايی رامی خواندی... آرزو دارم حتی از دوردست ها نيز چهره ات را ببينم ، اما ... ای يار بعد از رفتنت همه چيز برايم يك رويا شده است و ديدنت برايم يك آرزوی ![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 15:42 توسط فرزانه |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 15:39 توسط فرزانه |
|
|
تو مي داني من اينجا بي قرارم ؟
تمام این عکسها هدیه به عشقم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 15:36 توسط فرزانه |
|
|
خوشا به حال چوب که میسوزد ولی گرما را نمیفهمد
خوشا به حال آب که یخ میشود ولی سرما را نمیفهمد خوشا به حال آهن که خمیده میشود ولی درد را نمیفهمد خوشا به حال مرغ عشق که میخواند ولی عشق را نمیفهمد خوشا به حال زمان که میچرخد ولی لحظه را نمیفهمد خوشا به حال شمع که میگرید ولی اشک را نمیفهمد وای به حال ما که چه سوخته و خمیده و عاشق، همه را میفهمیم
در دایره حسرت میچرخم و میخوانم من یک شب مهمانم بر من تو ببخش ای یار، ای بخشش تو بسیار شاید دگر این دیدار، دیگر نشود تکرار |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 15:28 توسط فرزانه |
|
|
در ای کتابت همه نام نویسند من گم شده ی عشق توام نام ندارم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 15:23 توسط فرزانه |
|
|
یا رب چه چشمه ای است محبت...... که من از آن یک قطره آب خوردم ........ و دریایی گریستم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 15:21 توسط فرزانه |
|
|
سلامی چو بوی خوش آشنایی //////////////که دنیای بی دوست ندارد صفائی امروز حالم یکم بده آخه دوست عزیزم نشمین دوست بهتر از جانم توی بیمارستان بستری از هر کسی که به وبلاگ من سر می زنه می خوام که برای او دعا کنه تا زودتر حالش خوب بشه من نمی دونم دیگه چی بگم دلم خیلی براش تنگه شده منتظر فردا هستم تا دوباره صدایش را بشنوم خدایا خودت کمکش کن تا زودتر حالش خوب شه ......... چرا غم ها نمی دانند که من غمگین ترین غمگین دنیایم ، بیا ای دوست با من باش که من تنهاترین تنهای دنیایم...........
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 15:18 توسط فرزانه |
|
|
وقتي گلدون خونمون شکست !! پدرم گفت: قسمت اين بود... مادرم گفت:هيف شد... خواهرم گفت: قشنگ بود... داداشم گفت : کاش دوتا داشتيم...... اما وقتي دل من شکست کسي به فکرش نبود - هيچکس نمي تونه به دلش ياد بده که نشکنه ولي من حد اقل مي تونم بهش ياد بدم که وقتي شکست با لبه هاي تيزش دست اوني که شکسته رو نبره |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 7:56 توسط فرزانه |
|
|
خسته ام خسته
و خسته ام از خودم از خودم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 7:55 توسط فرزانه |
|
|
خدا وندا تو خوبي با گذشتي تو غفارالذنوبي باگذشتي تو آگاهي ز اسرار دل من گره بگشاي از كار دل من بسي سنگين شده بار گناهم به غير از آستانت كو پناهم گناهم را ببخشا اي خطا پوش مرا بار گنه سخت است بر دوش خداوندا به من صدق و صفا بخش توانايي به تسليم رضا بخش گذشت اين عمر در غفلت خدايا ندارم هيچ جزء خجلت خدايا به سجده سر به در گاه تو آرم اميد استعانت از تو دارم خداوندي و هستي آفريني اميد اولين و آخريني به حق مصطفي و خاندانش به اصحاب شريف پيروانش به حق شب به حق روز ، يا رب به خورشيد جهان افروز يا رب به حق سوره طه و ياسين بخش اكنون مرا آمين ، آمين |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 7:51 توسط فرزانه |
|
|
اگه با تموم اين خاطره ها |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 7:50 توسط فرزانه |
|
|
چه زيباست بخاطر تو زيستن و براي تو ماندن
و به پاي تو سوختن و چه تلخ و غم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن و به عشق و دنياي تو نرسيدن اي كاش مي دانستي دور از تو و دستانت زندگي براي من چه ناشكيباست.......
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 7:47 توسط فرزانه |
|
|
امشب هم بياد تو بگذشت .....! امروز هم توي حسرت ديدار آب شدم مثل يك شمع كه از دوري پروانه تنها خودش مي سوزد كم كم آب مي شود ..... كاش مي شد تو اينجا بودي ؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 7:40 توسط فرزانه |
|
|
ز هجرانت دل ديوانه دارم به صحراي غمت كاشانه دارم به اميد وصالت اي گل من چو بلبل ناله اي مستانه دارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 8:57 توسط فرزانه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 19:41 توسط فرزانه |
|
|
به شوق آن كه به سوي تو نامه اي بفرستم ، شبي سياه چو زلف تو تا سپيده دم نشستم ، چون رفتم آنكه كنم نامه را با نام تو آغاز ، نداد گريه مجالم ...... فتاد نامه ز دستم ...... ميان آينه اشك روي تو ديدم كه خنده بر لب و چشمي به سوي من نگران داشتي .... ميان گريه ها نوشتم كه اي ستاره بختم ، بر آسمان وفا خير ماندم و نا اميد در آرزوي محبت دل به تو بستم تقديم به اوني كه خودش مي دونه.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 19:39 توسط فرزانه |
|
|
اي دل تنها چي باز چشم انتظاري باز يه لحظه ، يه دم آروم نداري مثل زمستون تو حسرت بهاري باز عشقت خيمه زد رو خونم باز يادت آتيش زد به آشيونم باز بي تو بايد تنها بمونم باز بي تو بايد تنها بمونم بيا سكوت لبهام ، هنوز حرمت خونه ست پرنده ي دل من هنوز بي آشيونه است بيا پر از اميد هنوز اين دل خسته هنوز اين دل خسته هنوز .......... توي آسمون دنيا هر كسي ستاره داره چرا وقتي نوبت ماست جايي نداره واسه من تنهايي درده هر گل پژمرده اي را ديگه باور كردم اين رو كه بايد تنها بمونم تا دم لحظه مردن شعر تنهايي بخونم &nbs |