![]() |
![]() |
|
| اشعار عاشقانه |
|
لب دريا رو به موجها
روي نيكمت تك و تنها توي رويا با خيالت زندگي رو زنده هستم لب دريا عين موجها باز به يادت مي خروشم تا بفهمي خيلي وقته اينجا منتظر نشستم لب دريا انتظاره چه قشنگه همه عمر انتظار چه قشنگه دريا بازم منو فرياد مي زنه مي گه خشكي جاي موندن ديگه نيست بيا درياي شو تا ماهي باشيم آخ ماهي توي آب زندوني نيست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 13:15 توسط فرزانه |
|
|
لب دريا رو به موجها
روي نيكمت تك و تنها توي رويا با خيالت زندگي رو زنده هستم لب دريا عين موجها باز به يادت مي خروشم تا بفهمي خيلي وقته اينجا منتظر نشستم لب دريا انتظاره چه قشنگه همه عمر انتظار چه قشنگه دريا بازم منو فرياد مي زنه مي گه خشكي جاي موندن ديگه نيست بيا درياي شو تا ماهي باشيم آخ ماهي توي آب زندوني نيست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 13:15 توسط فرزانه |
|
|
تو سينه جشن عشق تو به پا كردم براي نقظه پايان تنهايي تو تها اسمي بودي كه صدا كردم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 7:32 توسط فرزانه |
|
|
من عشق را در تو
تو را در دل ، دل را در موقع تپيدن و تپيدن را به خاطر تو دوست دارم ؟؟؟؟
من غم را در سكوت سكوت را در شب شب را در بستر و بستر را براي انديشيدن به تو دوست دارم ؟
مي دوني زندگي يعني چي زندگي يعني با تو بودن زندگي يعني براي با تو بودن زندگي يعني براي تو پرپر شدن دوستت دارم ..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 14:12 توسط فرزانه |
|
|
ياور هميشه مومن
تو برو سفر سلامت غم من نخور كه دوري براي من شده عادت براي من شده عادت |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 14:7 توسط فرزانه |
|
|
برون نمي رود ز خاطرم خيال وصالت
اگر چه نيست وصال ولي خوشم به خيالت خيال روي تو را مي برم به خانه خويش چو بلبلي كه مي برد گل به آشيانه خويش... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 7:58 توسط فرزانه |
|
|
برون نمي رود ز خاطرم خيال وصالت
اگر چه نيست وصال ولي خوشم به خيالت خيال روي تو را مي برم به خانه خويش چو بلبلي كه مي برد گل به آشيانه خويش... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 7:58 توسط فرزانه |
|
|
تقديم به مرضيه جونم كه خيلي دوستش دارم .....
تپش دل مگر اظهار كند حال مرا ور نه كس نيست كه گويد به تو احوال مرا
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 7:55 توسط فرزانه |
|
|
خسته رفتم خسته تر باز آمدم
دل شكسته تر ز آغاز آمدم غافل از يادت نماندم هيچگاه با تو رفتم با تو هم باز آمدم .... مرضيه جون صداي تو آخر تنين اندازي بود . گرفتي چي شد !! ياد چي افتادي ؟؟؟ آفرين به تو كه خيلي باهوشي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 7:52 توسط فرزانه |
|
|
اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر شد
باقي همه بي حاصلي و بي خبري بود ؟؟؟؟؟!!!!
دلم را جز تو كس دلبر نباشد به جز شور توام در سر نباشد دل من را تو عمدا مي كني تنگ كه تا جاي كس ديگر نباشد ........
من به درماندگي صخره و سنگ من به آوارگي ابر و نسيم من به سرگشتگي آهوي دشت من به تنهايي خود ماندم .......؟؟؟
در باغ نگاه ياس اميد تويي در بين هزاران پونه آن كس كه مرا چون روح نسيم زود فهميد تويي .....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 7:47 توسط فرزانه |
|
|
مرا ز چشمت افكندي دگر چه مي خواهي
به ديگران دل مي بندي دگر چه مي خواهي ز عشق و ياري اي زيبا سخن مگو با من تو كه از غم من خرسندي دگر چه مي خواهي به دلم از سوز عشقت آذرها دارد زغمت بر جان زارم اخگرها دارم به عشقت اي گل دل بستم دگر چه مي خواهي من از تو پيمان بشكستم دگر چه مي خواهي كنون كه از پا افتادم در اين سراي غم بيا بگير اي مه دستم دگر چه مي خواهي در دل شب اخگر بارم تا روسن گردد شام تارم گر بشكستي پيمانت را من از مهرت كي دل بر دارم دگر چه مي خواهي دوستان عزيز مرا از نظرات خود بهره مند سازيد با تشكر : فرزانه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 7:41 توسط فرزانه |
|
|
به ياد خواننده عزيز غلامحسين بنان
آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود چشم خواب آلوده اش را مرثيه رويا نبود نقش عشق و آرزو از چهره ي دل شسته بود عكس شيدايي در آن آينه سيما نبود لب همان لب بود اما بوسه اش گرمي نداشت دل همان دل بود اما مست و بي پروا نبود در دل بيدار خود بيم رسوايي نداشت گر چه روزي همنشين جز با من رسوا نبود در نگاه سرد او غوغاي دل خاموش بود برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود ديدم آن چشم درخشان را ولي در اين صدف گوهر اشكي كه من مي خواستم پيدا نبود در لب آن فرياد دل خاموش بود آخر آن تنها اميد جان من تنها نبود جز من و او ديگري هم بود اما اي دريغ فاكهه از در دلم ز آن عشق جان فرسا نبود من هر وقت دلم مي گيره اين ترانه را گوش مي دهم اميدوارم كه هيچ وقت دلتون نگيره
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 7:31 توسط فرزانه |
|
|
يك دست پر از ستاره تقديم به دوست
يك شعر پر از اشاره تقديم به دوست شرمنده از آنم كه ندارم چيزي اين دل پاره پاره تقديم به دوست بيا كه بي تو دارم مي ميرم ////////////////؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 13:56 توسط فرزانه |
|
|
تا كي عاشق باشم و از عشقم دور
تا كي اسير تنهايي هايم باشم از يارم دور تا كي تاكي تا كي .........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!! تا كي بايد به خاطر دوريت اشك بريزم و حسرت آن دستهاي گرمتو بخورم تا كي بايد به خداي خويش التماس كنم كه تو رتا به من برساند برساند بيا كه دلم براي صداي قدميهايت تنگ شده ************************************** خداوندا چرا دل آفريدي چرا رخسار زيبا آفريدي اگر عاشق شدن جرم و گناه است چرا دلهاي عاشق آفريدي ؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 13:53 توسط فرزانه |
|
|
گذشته لحظه هايي است كه از دست داده ايم
آينده هنوز نديده ايم حال بودن و حس كردن پس هميشه فقط در حال باش ------------------------------------------------------ گريه كن گريه قشنگه گريه سهم اين دل تنگه گريه كن گريه مرهم راه دوره گريه كن جدايي ها ما را رها نميكنند ......؟؟؟!!!! /////////////////////////////////////////////////////////////////// تنها و شدم و آسمان باراني است چتري ندارم و كسي نيست كه چتر من شود چشمانم تر است و كسي نمي داند كه من گريانم در حالي كه سيل من از سيل باران بيشتر است *******************************************
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 13:47 توسط فرزانه |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 13:43 توسط فرزانه |
|
|
بعد از تو دلم هميشه گريان باشه چون موج اسير خشم طوفان باشد بعد از تو شود نگاه من خشك به در تنها و غمگين و بي نگهبان باشد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 13:29 توسط فرزانه |
|
|
سيب سرخي به من بخشيد و رفت عاقبت بر عشق من خنديد و رفت اشك در چشمانم هر دم حلقه مي زند بي مروت گريه ام را ديد و رفت چشم از من كند و دل از من بريد حال بيمار مرا فهميد و رفت با غم هجرش مدارا مي كنم گر چه بر زخمم نمك پاشيد و رفت.........؟؟؟!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 13:27 توسط فرزانه |
|
|
پاييز را دوست دارم چون فصل غم است
غم را دوست دارم چون حرف دل است تو را دوست دارم چون حرف قلب است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 18:11 توسط فرزانه |
|
|
كنم هر شب دعايي كز دل بيرون رود مهرت
ولي آهسته مي گويم خدايا بي اثر باشد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 18:9 توسط فرزانه |
|
|
با آرزوي ۱۲ ماه شادي
۵۲ هفته خنده ۳۶۵ روز سلامتي ۸۷۶۰ ساعت عشق ۵۲۵۶۰۰ دقيقه ياد كردن دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 18:7 توسط فرزانه |
|
|
خوش به حال اوني كه دوستش داري خيلي زياد
خوش به حال اوني كه دلت فقط اونو مي خواد؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 18:5 توسط فرزانه |
|
|
دلم را اين دل بي قرارم را به تو مي سپارم سر بر دامن لطف تو مي گذارم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 18:4 توسط فرزانه |
|
|
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 18:3 توسط فرزانه |
|
|
اي كبوتر سفيدم اي همه اميدم به خاطر تو دل از همه بريدم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 18:2 توسط فرزانه |
|
|
دل من باز گريست قلب من باز شكست باز هنگام سفر بود من از چشمانت مي خواندم كه به آساني از اين شهر سفر خواهي كرد و نخواهي فهميد بي تو باغ پر از پاييز است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 17:59 توسط فرزانه |
|
|
به كه گويم غم اين قصه ي ويراني خويش
غم شبهاي سكوتو دل باراني خويش گله از هيچ ندارم نكنم شكوه از او كه شدم بنده ي پابسته و سوداي خويش |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 17:57 توسط فرزانه |
|
|
بال و پرم شكسته به كوي تو نشسته غريق عشق و خسته ما را رسان به ساحل بي وصل روي ماهت زين زندگي چه حاصل |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 17:54 توسط فرزانه |
|
|
پرستوها كجا پرواز كرديد
جدايي ها را شما آغاز كرديد بميرد آنكه غربت را بنا كرد تو را از من مرا از تو جدا كرد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 17:46 توسط فرزانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اين يك وبلاگ عاشقانه مي باشد اميد است كه از شعرهاي كه براي شما مي نويسم خوشتان بيايد خوشحالم مي كنيد اگر اظهار نظر كنيد ممنونم از همه دوستهاي خوبم
با تشكر فرزانه |
| نویسندگان |
|
فرزانه فرزانه |
| پیوندها |
|
پارسا / کوچه تنهایی خیال |
|
RSS
|